|
نمیدونم از کجا شروع کنم قصه ی تلخ سادگیمو نمیدمنم چرا قسمت میکنم روزهای خوب زندگیمو چرا تو اول قصه همه دوستم می دارن وسط قصه میشه سر به سر من می زارن تا میخواد قصه تمومشه همه تنهام می زارن. می تونم مثل همه دو رنگ باشم،دل نبازم می تونم مثل همه یه عشق بادی بسازم تا با یه نیش زبون بترکه خراب بشه تا بیان جمعش کنن حباب دل سراب بشه میتونم درست کنم ترس دلو دلواپسی می تونم دروغ بگم تا خودمو شیرین کنم میتونم پشت دل ها قایم بشم کمین کنم ولی با این همه حرفا منم مثل اونا یه دروغگو می شمو همیشه ورد زبونا یه نفر پیدا بشه به من بگه چه کار کنم با چه تیری اونی که دوستش دارم شکار کنم؟! من باید از چی بفهمم چه کسی دوستم داره؟! تویه این دنیا اصلا عشق واقعی وجود داره!ا + نوشته شده در توسط احمد |
تا که بودیم نبودیم کسی کشت مارا غم بی همنفسی تا که رفتیم همه یار شدند خفته ایم و همه بیدار شدند قدر آنیینه بدانیم چو هست نه در آن وقت که اقبال شکست
+ نوشته شده در توسط احمد |
غم دل................! عاقبت از عشق تو اهل كليسا ميشوم ميكشم دست از مسلماني مسيحا ميشوم انقدر بر كشتي عشقت نشينم همچو نوح يا به عشقت ميرسم يا غرق دريا ميشوم + نوشته شده در توسط احمد |
+ نوشته شده در توسط احمد |
+ نوشته شده در توسط احمد |
دوست دارم ماهي باشم…در اقيانوس امواج با پرستويي كه ساخته…لانه اي روي شاخ كاج + نوشته شده در توسط احمد |
چشم هایت شعری ناسروده بود شنیدم و از بر کردم. دست هایت قصه ای نانوشته بود خواندم و باور کردم. قلبت آوازی نخوانده بود نشستم و ترانه سر کردم ای مادر................................؟ + نوشته شده در توسط احمد |
از پنجره ی کوچک تنهائیم با تو حرف می زنم از پشت دیوارهای دلتنگی هر شب با قایق غمهایم در رودخانه ی اشکهایم برای یافتن شما در انتهای ظلمت پارو می زنم هر شب از چشمان مهربان شما از لابه لای شهر غم می گویم :هیچ گاه از نظرم دور نخواهی شد................! + نوشته شده در توسط احمد |
+ نوشته شده در توسط احمد |
یک قطره آب بودم ببین که دریاشدم در عشق تو ای نازنین مشهور دنیاشدم از همگان بریده ام رهء عشقت گزیده ام هنوز بمنزل نرسیده ام رسوا و رسواشدم من آدم عاصی بودم گمراه ویاغی بودم چون عشق آمد بر درم احیا شدم احیاشدم گمنام بودم درشهرتودورازبرت ای ماهرو عشقت نمودبرمن فرو رسوای این دنیاشدم بر دل زدم تا شور تو آخر شدم رنجورتو از می چون انگور تو مست تو و شیداشدم دستم بگیرکه پیرشدم زردوزارو زهیرشدم در بند غم اسیر شدم جانا ببین ثراشدم راهب تراافرا کنم این دل برت سوداکند اندرجهان رسوا کنم چونکه منم رسواشدم بیاکه ازغمت بیچاره گشتم اسیر پنجه ء خمپاره گشتم نمیدانی چرا ای نازنینم که ز سودایت صدپاره گشتم + نوشته شده در توسط احمد |
|